دختر شرقی

Tuesday, March 15, 2005

زندگی زیباست ای زیبا پسند
زیبه اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت
چه زیبا خواهد شداگر،در این چند صباح،که میهمان تن خویش هستیم،با شاه کلید عشق،قفل دلهای بسته را بگشاییم تا بتوانیم میزبان همه ترانه ها باشیم اگر عشق را بشناسیم دیگر در قیدو بند ارزش گذاری سطحی نخواهیم بود،چرا که عشق خود یک ارزش عمیق است و به همه چیز ارزش می بخشدزمانی که از سایه های کابوس وار نفس،انصراف دادیم،عشق در ما قدم می گذارد آنگاه آرامش معنا پیدا خواهدکرد.اگر فقط ظاهر عشق را بشناسیم،فقر درونی ما بارزتر خواهد گشت شاید ما از تاریکی درون فقط رنج میبریم ولی بدون عشق از سرما خواهیم مرد.عشق چه با ما و چه بی ما از دروازه وجود خواهد گذشت،ای کاش به هنگام عبور دریافتش کنیم. اگر بتوانیم همچون شمعی ،بذل سرو تن کنیم،بار جسد را از دوش جان بر زمین نهاده وازپیله خواب به در آمده ایم.سر گذر پیاده ها از خاکستر پروانه ها،در خواب مخمل ناز،کنار اشک پشت نقاب،بیا عشق را باور کنیم. .

Sunday, February 20, 2005

دیروز برای اولین بار به کلیسا رفتم اولش رومون نمی شد، پدرم قبلا رفته بود و اصرار داشت ما هم بریم ودعا کردن اونها را ببینیم مخصوصا این که دیروز یکشنبه بود یه خانمه خوش برخوردی اونجا بود که نمی دونم چی کاره بود اجازه داد در مراسم دعاشون شرکت کنیم
وقتی رفتیم تو اولین چیزی که احساس کردم بوی شمع بود بعد رفتیم روی صندلیهای اونجا نشستیم هر کاری می کردن ماهم برایه این که نظم اونجا رو به هم نزنیم انجام می دادیم سه خانوم با لباسهای صورتی و تورهای سفید روسرشون بود وهم خوانی می کردن یه چیزی تو مایه های سرود بود ویه آقایی هم که لباسه آبی تنش بود وطرح صلیب رویه لباسش بود وقتی خانمهای جوان نمی خوندن اون می خوند ویکی دیگه پیانو میزد بعضی از مردم که می اومدن برایه دعا شمع روشن می کردن و یه چیزهایی زیر لب تکرار می کردن توی هر ردیف صندلی چند کتابه دعا بود من که زبونش رو نفهمیدم مثله اینکه
به زبانه ارمنی بود
خلاصه آخرش من هم شمع روشن کردم ودعا کردم میدونید توی اون جمع دعا خوان
جووننی جز من نبود البته دوتا آقای جوان آخر ش دیدم جلوی در با همون خانومه که به ما اجازهِ ورود داده بود داشتند ارمنی صحبت می گردند بعد جالبتر از همه اینکه همین آقاهای جوان توی دسته های عزاداری امام حسین بودن ولباسه سیاه پوشیده بودن فکرش رو نمیکردم ارمنیها هم درعزاداریه امام حسین باشن ودر مراسمه دعاشون شرکت نکن ولی در مراسم عزاداری کسی که امامشون نیست شرکت داشتند

عشق او همچون خود طبیعت آرام بخش است برای آدم هیچ معیاری تعیین نمی کند هیچ چیز را برای آدم
انتخاب نمی کند به سادگی حقیقت وجود آدم را می پذیرد،درست مثل طبیعت

Wednesday, January 12, 2005

خیلی وقته این صفحه را درست کردم ولی فرصتش پیش نیومد تا چیزی توش
.بنویسم، اما حالا حسه نوشتنم گرفته
دو شب پیش داشت یه برف حسابی میومد، بیرون دیدنی شده بود. خیلی دلم می خواست برم بیرون قدم بزنم،اما مامانو باباگفتند مگه خل شدی بچه .تو این سرما کی میره بیرون،خلاصه نه باهام اومدن نه گذاشتن خودم برم ،ولی من رفتم بالاپشته بوم و تو برفا نشستمو آسمون رو نگاه کردم
میدونید چیه من شبایی برفی رو دوست دارم،وقتی برف میاد احساس می کنم آدما به هم نزدیکتر می شن،گرمی خونه هاوسرمای بیرون خیلی قشنگه، تو شبایه برفی یه سکوته مرموزی همه جا رو فرا میگیره، من اون سکوت رو خیلی دوست دارم، احساس آرامش میکنم، انگار به خدا نزدیکترم، به نظر من زمستون از همه فصلا قشنگتره

Thursday, December 09, 2004

الهی ترین لحظه ی هستی انسان , زمانی است که میتواند به زندگی خیره شود .
هر چی فکر می کنم نمی تونم زندگی رو تعریف کنم , چون خودم اونو انتخاب نکردم بلکه برای زندگی کردن انتخاب شدم ... شاید اکثر آدما با من هم عقیده باشن ... حالا که خواسته یا نا خواسته انتخاب شدیم به نظر من بهتره خوب زندگی کردن رو یاد بگیریم تا بتونیم به آن خیره شویم و به الهی ترین لحظه ی هستیمون برسیم ...
در مورد خودم : من دختر شرقی , دانشجوی اقتصاد بازرگانی هستم ... و قصد دارم هر موضوعی که ارزش فکر کردن رو داره در موردش بنویسم ... خوشحال میشم اگه کسی نوشته هام رو خوند نظرش رو هم بگه